خاطرات زنان از زندان ساواک

"مرضیه خرازیان" از زندانیان سیاسی شکنجه شده در عصر پهلوی است، او از زمان بازداشتش می گوید: لحظه ای که بچه 18 ماهه اش را در آغوش داشت و نیروهای ساواک به خانه وی ریختند.
او می افزاید: زمانی که دستگیر شدم بیمار بودم، ساواکی ها من و فرزندم را با خود بردند و پس از بازدداشت چند روزی مرا در بیمارستان بستری کردند و سپس به سلول انفرادی در زندان اوین انتقال دادند..نمی توانستم از بچه ام نگهداری کنم به همین دلیل برخی از نگهبان ها پنهانی به من کمک می کردند.


بعد از 48 ساعت که در انفرادی بودم می خواستند بچه را از من گرفته و مرا به محل دیگری منتقل کنند.
انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده بود، با حال بیمارم فریاد می زدم "بچه ام را از من نگیرید، رحم کنید، خواهش می کنم ..." فرزندم نیز گریه سر داده بود.
تمام زندان از صدای من و فرزندم پر شده بود.
در آخرین لحظاتی که می خواستند بچه‌ام را از آن محل خارج کنند، رو به ‌بازپرس کرده و گفتم "بچه‌ام را در رود نیل رها کردم" او نیز دلش به رحم آمد و فرزندم را به من بازگرداند.
"فاطمه حسینی" یکی دیگر از زنان شکنجه دیده زندان‌های ساواک است که یکی از خاطرات شیرینش را بازگو کرد.او اینچنین آغاز می کند: زمستان 55 بود، برف شدیدی باریده بود و ما را به زندان جدید - به قول هم سلولی هایم، خانه نو- برده بودند.
زمانی که دستگیر شدم دانش آموز دبیرستانی بودم، اما شیطنت هایم همچنان پابرجا بود.
دو سال در آن زندان وحشتناک به سر برده بودم، اما درسهایمان را می خواندیم، یک روز که از امتحان بر می گشتم در آن زمستان سرد، در حیات زندان چندین شاخه گل داودی دیدم، که زیر برف های یخ زده بودند.
باغچه پر از گل و لای بود و از دیدن گل ها مدهوش شدم.
دو نگهبان زن و مرد با من بودند، تا گل ها را دیدم از آن ها خواستم به من اجازه دهند چند شاخه گل بچینم تا برای دوستان در سلول ببرم.
آن ها ابتدا به دلیل ترسی که از مسوولان زندان داشتند، مانع از این کار شدند اما پس از کلی اصرار فقط برای چند لحظه اجازه دادند.
وقتی وارد باغچه شدم در حالی که با حرص و ولع تمام گل ها را می چیدم به زمین افتادم و تمام صورت و لباسهایم گلی شد.
یک بغل گل چیده بودم و بسیار خوشحال از اینکه هدیه ای با ارزش برای هم بندی هایی که سال ها بود گل ندیده بودند، می بردم.
به بند رسیدم، وقتی داخل شدم همه از تعجب به صورت و لباس های گلی من نگاه می کردند - آن ها تصور کرده بودند من را کتک زده و بر زمین کشیده اند- گل ها را جلو برده و گفتم "برایتان گل آورده ام، نگاه کنید چقدر قشنگ است" آنوقت همگی زدند زیر خنده. دوستانم گل ها را خشک کرده و تا مدتها نگه داشتند...
یک دیگر از زنان زندانی شکنجه شده در عصر پهلوی، خواهر شهید سید کاظم ذوالانواری است.( او دوست دارد خود را به نام خواهر سید کاظم معرفی کند.)
این زن آزاده از برادرش می گوید؛ کاظم بیست و چند سال بیشتر نداشت که زیر شکنجه نااهلان مقاومت می کرد.
هم بندهایش می گفتند، او جیره های شلاق برخی از زندانیان دیگر را که طاقت کمتری داشتند به جان می خرید اما دم بر نمی آورد.
برادرم از سال 42 تا پایان فعالیت های جنایت کارانه ساواک چندین بار دستگیر و آزاد شده بود اما فعالیت های ظلم ستیزانه اش را کنار نگذاشت.
ما همیشه در استرس زندگی می کردیم و هر لحظه منتظر بودیم نیروهای ساواک به خانه ما بریزند.
همه خواهران و برادرانم در آن برهه تاریخی، فعالیت های سیاسی داشتند، تا جایی که چندین بار من و خواهر و برادرانمان شکنجه های تلخ ساواک را تجربه کردیم.
خواهر شید کاظم ذوالانواری می گوید: این تنفس و فضای آزادی از برکت معجزه اسلام است و ما باید قدرشناس این لحظات باشیم.

  
نویسنده : سمانه دادایی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها :